
آه تو می دانی
تو می دانی که مرا
سرباز گفتن کدامین سخن است
از کدامین درد!!
شاملو
کنار تو هیچ چیز آرام نیست
این ابرها
یک روز پایین می آیند
روبه روی پنجره فریاد می زنند
این اشک های ریزریز
یک روز دریا می شوند
و من
می نشینم گوشه ی اتاق
در خوذم غرق می شوم
چقدر عاشق بودم
و نمی دانستم حرف های تو
موریانه های کوچک اند
روی دیوارها می نشینند
حرف های تو
باران تند زمستان اند
و من با دامن نارنجی ام
یخ می زنم
یخ می زنم یک روز...
فرناز خان احمدی/آذر
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط فرناز خان احمدی
|