دستم بدل ستاره ها بود.

 در دلم پير مي شدم. كمك كن اين ابر را به خانه بريم كمك كن در حفره ستاره ها پنهان شويم،كمك كن اين خواب را تعبير كنم كه هفته هفت روز است و سال 365 روز. كمك كن راه خانه را گم كنيم، كمك كن تكه هاي شكسته ی اين آينه را از كف كوچه برداريم من و تو در اين تكه ها نگاه كنيم ويران نشويم. كمك كن در سايه ی اين ديوار قديمي جوان شويم. كمك كن سايه ی من و تو روي زمين بماند كودكي از راه برسد سايه من و تو را از زمين بردارد ببوسد و گم كند.به خانه كه برسد نام خود را ويران كند خود را به نام تو صدا كند....

 

 

 

(احمدرضا احمدی)

 

 

 

 

 

می خواهم از دنیا دور باشم

موهایم را می بافم با بادبادکها

آرزوهایم را پرت می کنم برای گربه هایی که یک عمر زل می زدند به زندگی م

دل می برم از تو...درست زمانی که دستهایت را محکم گرفته ام

گفته بودم جهان یک روز آنقدر تاریک می شود که نمی توانی پیدایم کنی

نمی توانی کنار من خیره بمانی به خوشبختی کوری که از اول هم سهم من نبود

آخرین بادبادک را هم گره می زنم به موهایم...

دنبال من نگرد