ما را سر بودن جهان نیست
ما را سر یار مهربان است
عطار
امروز
در خیابانی بلند
عابری بودم
که دنبال صورتش می گشت
وسط حیاطی بزرگ
شیر آبی بودم
که خیره به دیوار روبه رویش
چکه چکه غمگین تر می شد
امروز در اتاق
کتابخانه ی کوچک را
بارها به هم ریختم
و کلمه ها
در حرارت دست هایم ذوب می شدند
این بار بیا
کمی نزدیک تر کنار هم دراز بکشیم
پیش از آن که مرگ
لب هایمان را از ما بگیرد
فروردین 1394
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت توسط فرناز خان احمدی
|