لحظه ای هر دو سنگ شدیم , دو مجسمه که گذاشته اند گوشه ی فلکه , برای قشنگی و به نشانه ی عشق و زندگی .نگاهم را به چشم هاش دوختم , بعد لب هاش , بعد موهای خاک گرفته اش و هر چه بیشتر نگاه میکردم , بیشتر در تاریکی فرو میرفتم , در تاریکی بی انتهایی که هوای خنکی به پوست تب زده ی آدم می وزاند , و هیچ صدایی نیست , و آدم هر چه میرود تمامی ندارد ...باد هم نمی وزید , اما موهاش روی ابروهاش می لغزید . حتا چند پر از موها تا دم چشم هاش هم بود .
توی دلم گفتم کی موهات را شانه میزند ؟
سال بلوا/عباس معروفی
زندگی قشنگ شده است
می دانی
مدام تاب می خورم
از شب ها به شب ها
از روزها به روزها
.
.
.
دستهایت را فرو می بری در شاخه های درهم درخت
می گویی:
دنبال پرنده ای می گردم با موهای سبزآبی
بگذارمش روی شانه ات
.
.
.
تاب می خورم
از نور به نور
از پنجره به پنجره
می گویی خانه ای دیگر می سازم
این بار هم نمی شود
نمی بینی؟
این جا خورشیدش برای تو کوچک است!
و این دشت
جایی ندارد تا تو
دامنت را بچرخانی
...
زندگی قشنگی ست
و تاریکی
چمدانش را می بندد برود
فرناز خان احمدی