لحظه ای هر دو سنگ شدیم , دو مجسمه که گذاشته اند گوشه ی فلکه , برای قشنگی و به نشانه ی عشق و زندگی .نگاهم را به چشم هاش دوختم , بعد لب هاش , بعد موهای خاک گرفته اش و هر چه بیشتر نگاه میکردم , بیشتر در تاریکی فرو میرفتم , در تاریکی بی انتهایی که هوای خنکی به پوست تب زده ی آدم می وزاند , و هیچ صدایی نیست , و آدم هر چه میرود تمامی ندارد ...باد هم نمی وزید , اما موهاش روی ابروهاش می لغزید . حتا چند پر از موها تا دم چشم هاش هم بود .

توی دلم گفتم کی موهات را شانه میزند ؟

 

سال بلوا/عباس معروفی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی قشنگ شده است

می دانی

مدام تاب می خورم

از شب ها به شب ها

از روزها به روزها

.

.

.

دستهایت را فرو می بری در شاخه های درهم درخت

می گویی:

دنبال پرنده ای می گردم با موهای سبزآبی

بگذارمش روی شانه ات

.

.

.

تاب می خورم

از نور به نور

از پنجره به پنجره

می گویی خانه ای دیگر می سازم

این بار هم نمی شود

نمی بینی؟

این جا خورشیدش برای تو کوچک است!

و این دشت

جایی ندارد تا تو

دامنت را بچرخانی

...

زندگی قشنگی ست

و تاریکی

چمدانش را می بندد برود

 

 

فرناز خان احمدی

 

 

جاده ای ساحلی می شوم

دریا باش!

نفس زنده ی سرشته از آب!

جور دیگری دوستم بدار...

 

روجا چمنکار

 

 

 

 

 

 

 

 

بگو

همیشه که حرف ها قطار نمی شوند از کنارت رد شوند

همیشه که کلمه ها...

دخترک های کوچکی نیستند با دامن های نارنجی

نشسته کنار پنجره ی قطار

ببین!

گاهی قطار می ایستد

تا دخترکها پیاده شوند

دستهایت را بگیرند

با تو برقصند

نگاه کن

همیشه که موهایم گره نمی خورد با بادبادک ها

یک روز می بینی آنقدر نشسته ام و روی سنگ ها نوشته ام

که چشم برنمی داری از زمین

 

 

فرناز خان احمدی

گفتم شعر نوشتن می دانی یعنی چه ؟

یعنی دلتنگ گنجشکها باشی و ندانی کجا رفته اند

بلند شوی تمام حیاط ها را بگردی...

کی بر می گردند آرام بگیرند روی شانه ات؟

یعنی فکرم برود به باغهای گیلاس

به دشت بنفشه های بی قرار

به کوچه ای با عطر باران به دامنش

و پرده ای گلدار که باید کنارش زد تا خورشید

ببارد روی فرش

.....

همین که دستم را می گیری

 

 

 

 

فرناز خان احمدی

 

 فقط گوش بده , عزیزم , گوش بده .خیلی دلم میخواست تو روبروی من مینشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف میشوند ؟ چرا فکر نمیکنند ؟ آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد میگوید ؟ نگاه کن چقدر حقیرند , مثل بچه های لجباز روح آدم را میجوند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند . آدم دلش میجوشد و سر میرود . نه به عشق فکر میکنند , نه گذشته ها یادشان می آید , و یادشان نیست که روزی , روزگاری گفته اند :

" دوستت دارم"

 

 

عباس معروفی

 

 

 

 

 

 شعرم:

یک روز به تو می گویم:

تمام عمر قطار را اشتباه سوار می شدم

می رفتم به شهری دیگر که هیچکس آن را ندیده است!

از اندوهی که در چمدانم ریخته بود

با تو می گویم

ازاین حرف ها...

که می دوند در حنجره ام

و عطر تابستانی که شعرهایم را سوزانده است

از تو به خاطر همه چیز ممنونم

اینکه نپرسیدی تمام این روزها کجا بوده ام

کجا می روم

و این گل ها را چه کسی در عمق موهایم کاشته است؟

دنیا همین است دیگر

یک روز تو با دسته ای از گنجشک ها

می آیی

کنارم می نشینی

یک روز من

همه چیز را گم می کنم

دور می شوم