تا به آغوش من از تابش خورشید گریزی
کاش یک روز، تنم سایه ی دیوار تو می شد

سیمین بهبهانی

 

 

به عباس معروفی

         که گفت : منتظر بهارم...

 

 

تو چشم به راه بهار بودی

من نشسته بودم روی پله ها

گلدان ها را رنگ می زدم

سبز

سرخابی

نارنجی

آبی

فکر کردم این رنگ ها چیزی به یادت آورده اند

چیزی شبیه گذشته ای شیرین

نمی دانم

شاید باز می خواستی صدایم کنی

با دستهایت....تنم را آتش بزنی

با دستهایت

تاربه تار موهایم را ببافی به رویاهایی نزدیک تر

به همین لحظه

که کنار حوض قدم می زنی

و من گلدان ها را رنگ می کنم

 فرناز خان احمدی

به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو

کنون عاجز فرو ماندم

رهی دیگر نمی دانم

                  نمی دانم

 

 

شعر:

چشمت را ببند ببوسمت

بعد از آن سالها...

که بیهوده رفتند

بی آنکه من

هر صبح چرخ بزنم در اتاقت...میان آن همه کاغذ

 سنبل ها را روی میز بگذارم

بی آنکه بنشینم روبه رویت

قصه هایت را بخوانی...دنیا مال من شود

چشمت را ببند برگردم

دستانم را بکشم روی شیشه ها

بگویم: شکوفه های پشت پنجره

چقدر بزرگ شده اند...

چقدر باران و بهار

     به تن اتاق قشنگ است...

همه چیز را دوباره می سازیم

دوباره می رقصم میان دره ها

و رودخانه ادامه ی دامنم می شود

 

 

فرناز خان احمدی

از این آتشی که می سوزاندم نمی توانم فرار کنم

هر بار که صدای تو می آید آتش می گیرم

و تمام درها به رویم بسته می شود

نگاه که می کنم می فهمم هیچ کدام از پنجره های خانه پنجره نبوده اند

و آن حیاط بزرگی که هرشب در آن می دویدم به سمت تو

تا گلهای توی مشتت را روی دامنم بپاشی...      

همان نقاشی قدیمی ست که سالها پیش

زیر باران رنگهایش به هم ریخت

یادت هست؟

من همان دخترکی بودم که لابه لای پیراهنت

      دنبال پروانه های روشن می گشتم

همان خاتون چشم به راهی

    که روی پله ها می نشست

        و از خوشبختی بی انتهایش با کسی نمی گفت

از اینکه می توانست

هر شب با چراغی در کوچه ها دنبالت بیاید

       و آن روسری قرمزی که هر بار گره اش را

                  خودت باز می کردی...

 

در آسمان آخر شهریور


حتی ستاره‌ای هم نگران من نیست


به اتاق برمی‌گردم و


شب را دور سرم می‌چرخانم و


به دیوار می‌کوبم

 

 


حسین منزوی

 

 

 

آخرین بار موهایم را شانه می زنی

کلید را کف دستانم می گذاری

می گویی:برو دنبال خوشبختی ات

می گویی: این چاردیواری که می بینی فرو خواهد ریخت

باور می کنم

دور می شوم

می دانی؟

تو اشتباه نبودی

اشتباه این آتشی بود که شعله کشید

از حرف هایت

اشتباه این پیراهن قرمزی ست که به تن من پوشاندی

و گفتی عاشق تر می شوی

اشتباه هزار چیز دیگر است

که می چسبانی به سقف اتاقت

تا همیشه یادت بماند

تا همیشه به سمت دیگری نگاه کنی

نه آن سمتی که من ایستاده ام

با گلهای نارنجی روی موهایم 

 

فرناز خان احمدی

 

 

از دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو چقدر ناتوانم

من می خواستم با ادبیات پراکنده ی شعر

تو را خوشبخت کنم

 

احمدرضا احمدی

 

 

 

 

 

همیشه فکر می کنم به دنیا

به این که تاریکی مگر پایان هم دارد؟

آدم به پنجره نگاه می کند

گریه می کند

پر می زند می رود...

یا اینکه با تنهایی سنگین اش

غرق می شود در سنگ ها

فقط نمی داند کدام روز؟

مثل تو که برگشتی

موهایم را از روی صورتم کنار زدی

چشم هایت دو تا پرنده ی خاکستری شدند

پرکشیدند

مثل من که چرخیدم همه جا پیدایت کنم

غرق شدم...

 

فرناز خان احمدی