چهره های گذشته ام را
من با خود حمل می کنم
چون درختی که حلقه های سال هایش را
حاصل جمع آن ها یعنی من
آینه فقط آخرین چهره ام را می بیند
من همه ی چهره های گذشته ام را با خود دارم/
توماس ترانسترومر
چیزهای زیادی هست
مهم تر از آزادی
که شهر را به خودش بیاورد
می خواهم بدانم
پرنده های روی سیم برق حواسشان کجاست
که شاخه ها را از یاد برده اند؟
و بارانی که می بارید
و لب هایم را
از روی صورتم پاک می کرد
من را با کدام جنگل غبار آلود اشتباه گرفته بود؟
حرفی ندارم برای گفتن
مثل ساعت دیواری خانه
که عقربه هایش را
لحظه های سنگین شکسته اند