چهره های گذشته ام را

من با خود حمل می کنم

چون درختی که حلقه های سال هایش را

حاصل جمع آن ها یعنی من

آینه فقط آخرین چهره ام را می بیند

من همه ی چهره های گذشته ام را با خود دارم/

 

 

توماس ترانسترومر

 

 

 

 

 

 

چیزهای زیادی هست

مهم تر از آزادی

که شهر را به خودش بیاورد

می خواهم بدانم

پرنده های روی سیم برق حواسشان کجاست

که شاخه ها را از یاد برده اند؟

 و بارانی که می بارید

و لب هایم را

از روی صورتم پاک می کرد

من را با کدام جنگل غبار آلود اشتباه گرفته بود؟

حرفی ندارم برای گفتن

مثل ساعت دیواری خانه

که عقربه هایش را

لحظه های سنگین شکسته  اند

 

 

 walk to Ordibehesht 

  


 

  

 

برای سیما و موج های بلند موهایش

  

  

من را مثل تاریکی 

در چمدان کوچک ات جا بده 

یا مثل تکه ای از روشنایی 

بگذار گلوبندت باشم 

من را  

مثل شعری کوتاه 

با باغ های میوه و ذره های چرخان نور 

در دهانت آب کن 

تو  باید

همان پنجره ی بدون قاب باشی

که اصالتش به خورشید می رسد 

 

 

 

 

 

song for eli

 

باز تا سنجاقک