هنگامه ی شکوفه ی نارنج بود و،من

با یاد دست های تو،

-سرمست-

تن را به آن طبیعت عطرآگین

جان را به دست عشق سپردم.

با یاد دست های تو،

ناگاه!

مشتی شکوفه را بوسیدم به سینه فشردم.

(فریدون مشیری)

 

 

 

 

دوستت دارم

با اینکه تو خیلی چیزها را نمی بینی

مثل همین گوشواره های ستاره ام

که فقط دو ستاره ی معمولی نیستند

وبه تنهایی می توانند تمام جهان را روشن کنند

اگر تو بخواهی

یا همین سبزی دامنم

که از تمام دشتهای بهاری

تکه ای با خودش دارد...

دوستت دارم

با اینکه تو گاهی می روی

و می گذاری با دردهایم نفس بکشم

با دردهایم برقصم

و گنجشک ها

یکی یکی به حال و روزم گریه کنند...

من در دستهایت به دنبال ماهی های کوچک قرمزم می گردم

که برایم نگه داشته بودی

در چشمانت به دنبال آهوها...

که آبی پیرهنم را جویده بودند

و روی لبانت هم می خواهم گل بکارم تا بهار بشود....