نه عادلانه...نه زیبا بود جهان

پیش از آن که ما به صحنه برآییم

                          به عدل دست نایافته اندیشیدیم

                                                         و زیبایی در وجود آمد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احمد شاملو

 شعرم :

گریه می کنم زیر نور ستاره ها/باید می رفتم

باید مدادرنگی هایم را برمی داشتم

واین تنهایی عمیق را که مثل پیراهنی بی رنگ روی تنم بود/فرو می کردم در دهان اتاق

من دخترکی بی قرار شده ام

که حرفهایم شبیه گنجشکهای کوچک به سمت تو پرواز می کنند.

من با تو حرف می زنم چرا که/فقط تو می دانی

آرزوها...

پروانه های روشنی هستند که گاهی گیر می افتند میان موهایت

فقط تو می فهمی

زمین قصه ای طولانی ست

که سطرهایش کشیده می شود روی کوه ها...میان دره ها

شاید یک روز/جهان آنقدر اشک بریزد

که سر برود دریاها/که ماهی های قرمز دلتنگ جای آدم ها را بگیرند

موجها را تو شانه کن!

دستهای تو

می تواند پریشانی را از موهای دریا جدا کند

و برای صدف ها خوشبختی ببافد...

فرناز خان احمدی

 

 

 

 

 

بی‌قراری ات را

چون شره‌ای شراب مذاب

بریز کف دست من

عزیزکم!

تو می‌دانی

که سال‌هاست در این سرزمین بارانی

به یک قطره از آه عاشقانه ات محتاجم

به نفس‌هات وقتی اسمم را صدا می‌کنی

تو می‌دانی

همیشه احتمال زلزله هست

ولی زلزله‌ی نفس‌های تو

دیگر احتمال نیست

سبز آبی کبود من!

و بیهوده نیست

که بر گسل‌های دلت خانه ساخته‌ام

از سر اتفاق هم نیست

حدیث بی‌قراری ست

و همین حرف ساده

که با صدای تو

دلم می‌لرزد

همین که صدایم می‌کنی

همه چیز این جهان یادم می‌رود

یادم می‌رود که جهان روی شانه‌ی من قرار دارد

یادم می‌رود سر جایم بایستم

پابه‌پا می‌شوم

زمین می‌لرزد.

 

عباس معروفی