خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد

 حالا یا با موهای او، یا با دل من، چه فرق میکند؟

 

 

عباس معروفی/سال بلوا

 

 

 

 

 

 

شعر:

 

هر چقدر بیشتر آینه را پاک می کنم

چشمانم غمگین تر می شود

خوشبختی

چیزهای کوچکی بود که در دستانت گذاشتم

بوسه های صورتی

که پروانه می شدند

از لبهایم می پریدند

شمع های کوچک رنگارنگ

      که می رقصیدند در تاریکی

و مدادرنگی های بی قرار

 که قول داده بودند

    برای جهان

       درختهای تازه تری بکشند

هرچقدر بیشتر در آینه نگاه می کنم

بی تابی ام بیشتر می شود

می دانی؟

من دیگر خودم نیستم

حتی حالا

که تنهایی باران شده است

روی تنم

 

 

فرناز خان احمدی/۹۲مهر

 

از مهتابی به کوچه خم می شوم

   و به جای همه ی نومیدان می گریم...

 

 

احمد شاملو

 

 

 

 

و شعر...:

 

 

 

در این هوای ابری

هیچ چیز مرا به اندازه ی تنهایی خوشبخت نمی کند

پس این در نیمه باز را

           به روی تو خواهم بست

پس با دلتنگی هام

   دو گوشواره ی آبی می سازم

             به گوش می آویزم     

کاش بگویی

این همه که من نگاهت می کردم

  کجای دنیا

مجسمه ی کوچکی میان کتاب ها

    با کفش های سرخابی اش

                      به پنجره ای زل می زند؟

کاش بگویی

جز من

موهای روشن چه کسی

    کشیده می شود روی شب های تاریک ات؟

من غمگینم

این در را حالا می بندم

تنهایی

میان دیوارها قشنگ تر است

 

      

  

          فرناز خان احمدی/مهر92