حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است
در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
"فروغ"
می دانی؟
من زخم خورده ام
اما اگر برگردی ...میتوانم بلند شوم
و پیراهنی سپید بپوشم
و به همه بگویم:چیزی نیست!
چیزی نبود
جز این عقاب بیقراری که فرورفته ست در قلبم
جز خرده ریز آینه ای
که حالا صورتم را خراشیده ست
می دانی؟که من زخم خورده ام...
اما تمام دردهایم را
مثل پیراهنی خونی
می شویم دراین رودخانه
وقتی برگردی
شاخه های بلند گیلاس را هرصبح
می چینم روی تنت
و می گذارم به جز خودم
تمام گنجشکهای کوچه تو را ببوسند
خودت می دانی
هنوز این در را کامل نبسته ام
...