بعد از سال ها
بیدار می شوم
پیرهنم را از موج ها می تکانم
و از در بیرون می زنم
حالا برگشته ای ببینی چند دریاچه روی تنم مانده است؟
حالا برگشته ای
روبه رویم
و با دست هایت
تمام گذشته ها را نقاشی می کنی...
می گویی
عشق زنی بود با دامنی قرمز
که در شلوغی اقیانوس
میان رقص ماهی ها
گم شد...
بلند می شوم دلتنگی را مثل روبانی خاکستری
از دور گیسوانم باز می کنم
و لب هایم را
روی لب های شمعی می گذارم
که گوشه ی اتاق
زندگی ام را روشن می کرد
آب می شوم
آب می شوم...
آذر۹۲
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط فرناز خان احمدی
|
