بعد از سال ها

بیدار می شوم

پیرهنم را از موج ها می تکانم

و از در بیرون می زنم

حالا برگشته ای ببینی چند دریاچه روی تنم مانده است؟

حالا برگشته ای

روبه رویم

  و با دست هایت

تمام گذشته ها را نقاشی می کنی...

می گویی

عشق زنی بود با دامنی قرمز

   که در شلوغی اقیانوس

        میان رقص ماهی ها

               گم شد...

بلند می شوم دلتنگی را مثل روبانی خاکستری

      از دور گیسوانم باز می کنم

و لب هایم را

   روی لب های شمعی می گذارم

که گوشه ی اتاق

    زندگی ام را روشن می کرد

آب می شوم

آب می شوم...

 

 

آذر۹۲

 

من سردم است
و انگار
ديگر هيچ وقت گرم نخواهم شد
اى يار
اى يگانه ترين يار
آن شراب مگر چند ساله بود؟
 
 
 
 
 
 

نمی گویم دوستت دارم

و پرمی شود دهانم از برف...

و دسته ی کلاغ ها بلند می شوند

تارهای موهام را با خود می برند