من آن پرنده را که می خواند در سر من

   و مدام می گوید که دوستم داری

       و مدام می گوید که دوستت دارم

           من آن پرنده ی پرگوی پر ملال را

                  صبح فردا خواهم کشت!

 

ژاک پره رو

 

 

 

***

 شعرم:

کنار تمام آرزوهایم تو ایستاده بودی

آرزوهایم

قایق های کاغذی رنگارنگ که نمی دانستند از کدام سمت بروند

آرزوهایم

شاخه های درهم درخت سیب

که هربار شکوفه هایش را باد می برد با خودش

تو می ایستادی و با دستهایت

تمام شکوفه ها را جمع می کردی

تو می خندیدی

و قایق ها به دنبال هم رودخانه را رنگی می کردند...

چقدر همه چیزخوب بود

و من نمی فهمیدم تمام می شود

تمام می شود

...

حالا فقط هزار شکوفه ی نورانی دارم

که بوسه های تواند

ریخته روی موهایم

و فکر می کنم

تا چند سال دیگر

        چند روز دیگر

               می درخشند؟

 

 

 

شعرم:

 

 

وقتی برگشتی...

      لبهای من کاسه های پر از گیلاس اند

            می گذارم برای تو باشند