از این آتشی که می سوزاندم نمی توانم فرار کنم
هر بار که صدای تو می آید آتش می گیرم
و تمام درها به رویم بسته می شود
نگاه که می کنم می فهمم هیچ کدام از پنجره های خانه پنجره نبوده اند
و آن حیاط بزرگی که هرشب در آن می دویدم به سمت تو
تا گلهای توی مشتت را روی دامنم بپاشی...
همان نقاشی قدیمی ست که سالها پیش
زیر باران رنگهایش به هم ریخت
یادت هست؟
من همان دخترکی بودم که لابه لای پیراهنت
دنبال پروانه های روشن می گشتم
همان خاتون چشم به راهی
که روی پله ها می نشست
و از خوشبختی بی انتهایش با کسی نمی گفت
از اینکه می توانست
هر شب با چراغی در کوچه ها دنبالت بیاید
و آن روسری قرمزی که هر بار گره اش را
خودت باز می کردی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ساعت توسط فرناز خان احمدی