تبليغاتX
ترنج نامه



























ترنج نامه

این روشنی از توست...بگو از آفتاب نیست

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند...........(شاملو)

 

 

خوشبختی آن تاج ستاره ای بود که تو هیچگاه روی موهایم نگذاشتی

من می روم...

من شاپرکی کوچک بودم با بالهای غمگینم

    که همیشه در انبوه کاغذها...فراموش می شدم...

مرا در آغوشت بگیر

از تمام دنیا می ترسم و می دانم که شعرهایم یک روز

با چمدانی دلتنگ از من دور می شوند...

 

 

نوشته شده در ساعت 15:48 توسط فرناز خان احمدی|

به خدا اگر به قدرِ سر سوزنی


از سکوتِ باد بترسم!


سنجاقک‌های خسته از خوابِ درخت کناره گرفته‌اند


رفته‌اند پشتِ پرچینِ باغ هلو


دگمه بر پیراهنِ شب و شکوفه می‌دوزند.


دارد دیر می‌شود


تو هم بیا برویم خانه‌ی خودمان،


بالش‌های کهنه‌ی این مسافرخانه


پُر از زوزه‌های باد وُ


اضطرابِ بلدرچین است،


ما هم می‌توانیم شبِ تب‌کرده‌ی دریا را تحمل کنیم


عطرِ عجیبِ همین شکوفه‌ها


خواه‌ناخواه … راه را بر عبور بادِ بی‌سواد خواهد بست.


بیا برویم خانه‌ی خودمان


هر چه باشد بهتر از بوی باد وُ


بالش‌های کهنه‌ی این مسافرخانه است.


روی زمین می‌خوابیم


دفترِ ترانه‌های حافظ را زیر سر خواهیم گذاشت،


صبح که از خوابِ فال و پیاله برمی‌خیزیم


خانه پُر از بوی می و عطرِ شکوفه خواهد شد.


این همان مطلبی‌ست


که از سهمِ ساده‌ی همین زندگی به ما خواهد رسید.


حالا دست از دوختن این دگمه‌های شکسته بردار،


برایت پیراهنِ خوش‌رنگِ قشنگی خریده‌ام،


وِل کن بیا برویم رو به نورِ چراغ بنشینیم


اینجا دعای روشن هیچ دختری برآورده نمی‌شود


به خدا خانه‌ی خودمان خوب است،


خانه‌ی خودمان خوب است.............

 

 

 

                                        علی صالحی

نوشته شده در ساعت 16:7 توسط فرناز خان احمدی|

چه تلخ تلخ فرو میریزم

با سنگینی این غربت عمیق

در سرزمین اجدادی خویش....!!!

نوشته شده در ساعت 20:31 توسط فرناز خان احمدی|

کلمه ها آدمک های مغموم زندانی اند....

        در چاردیواری دهانم

.

.

.

.

.

نوشته شده در ساعت 11:11 توسط فرناز خان احمدی|

اینجا هیچ کس شبیه تو نیست

   و رنگ هیچ کدام از گلدان ها من را به یاد پیراهنت نمی اندازد....

اینجا من تنهایم

مثل یک فریاد...در خواب عمیق این سرزمین

مثل گریه های یک ماهی...وقتی از هر طرف به دیواری شیشه ای میرسد

هیچ کس نمی داند چگونه در دوست داشتنت گم شده ام...

نوشته شده در ساعت 19:32 توسط فرناز خان احمدی

سفید می پوشم تا تظاهر کنم امیدوارم

                به جهانی که هنوز می تواند تحمل کند

                              چیزهایی را که انسان نمی تواند....

 

الهام اسلامی

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 11:2 توسط فرناز خان احمدی|

در مرز نگاه من از هر سو

   دیوار ها بلند......

    دیوار ها چون نومیدی بلند است

نوشته شده در ساعت 10:30 توسط فرناز خان احمدی

هرگز من آن کسی که تو بینی نبوده ام

 

تصویر من نشانه ی تقدیر دیگر است

 

آیا خدا دوباره مرا آفریده است......؟

 

 

 

 

من دخترکی غمگینم

 

که سرزمینم فراموشم کرده است

 

تمام عمر فریاد پرنده ها را می شنیدم و سکوت می کردم

 

تمام عمر با آهو های حیاط می دویدم تا دوردست...

 

تا آنجا که تو زیر سایه ها نشسته بودی...

 

و دست های روشن ات هوا را روشن می کرد.

 

من نمی دانستم که فراموش شده ام و زمین آشفته زیر پایم می رقصد....

 

نمی دانستم که تو همان درخت بلندی که همیشه از کنارت می گذشتم

 

با حریری از اندیشه های غمناک

 

با گیسوانی تنها ....پریشان ....دلتنگ

 

تمام عمر حرف هایم را

 

به عروسک کوچکی می گفتم که شبیه من و تو بود

 

    و موهایش را که می بافتم

 

        سراسر خانه عطر تو را می گرفت.

 

باور نمی کنم هنوز هم آفتاب سربه سینه ام می گذارد و بیدارم می کند.

 

باور نمی کنم که رها شده ام

 

       و تو آهسته آهسته

 

                 تمام این فاصله ها را هم از یاد می بری....

 

آهسته آهسته دلخوشی های من

 

     کوچکتر از پنجره ی این اتاق می شوند...

 

        و میان پرواز کردن و ماندن جان می دهند

نوشته شده در ساعت 14:49 توسط فرناز خان احمدی|

 

بهاران است

 

برگ های غمگین پیراهنت یکی یکی فرو افتاده اند

 

چقدر جای من

 

در آغوش سبز تو خالی ست...

 

چقدر این روزها تو را دوست دارم و

 

می خواهم حرف هایم را میان کلمه ها پنهان کنم...

 

هر بار که می روی

 

درهای نا پیدای شهر به هم می خورند

 

و صدایش تمام اتاقم را می لرزاند

 

نوشته های سرگردان از سقف بر من می بارند

 

و من غرق می شوم

 

در دوست داشتن تو....

 

عشق تو مرا به سرزمین های دور می برد...

 

ستاره هایی که حال تو را همیشه از من می پرسند

 

روی دامنم می ریزند

 

و ابرهایی که برایت پیراهنی تازه بافته اند

 

پابه پایم  راه می آیند.

.

.

.

.

.

 

دست های من گم شده اند

 

دست های من دو پنجره ی روشن اند

 

که در سیاهی عمیق شهر پیدا نیستند

 

من گم شده ام

 

و هر بار تور موهایم

 

به شاخه های شکسته ی درختان کشیده می شود.

 

هربار چراغ های خانه خاموش می شود

 

گم می شوم

 

من را از اینجا ببر

 

ابر دلتنگی میان حنجره ام می رقصد

 

و گلدان هایی که روی پیشانی ام چیده بودی

 

آفتاب را فراموش کرده اند...

 

دیگر حرفی ندارم با برگ های سبز باغ

 

وقتی حرفی بر لبان تو نباشد......

 

نوشته شده در ساعت 11:46 توسط فرناز خان احمدی

 

من میان همین درگاه...مانده ام...

 

و صدای پایت نزدیک می شود...

 

اما تو به خانه نمی رسی

 

چقدر تنهایی سخت است

 

چقدر بی تو به سر بردن دشوار است.

 

تابستان

 

پیرو خسته پای سیب بنی بار سفر می بندد

 

و میوه های زیر درختی را در خورجینش می گذارد

 

پهلوان خسته چقدر تنها مانده ای!

 

دکمه های پیرهنت ریخته است

 

تو این همه پاییز و زمستان را چگونه میان بیابان ها باید بگذری!

 

تو می روی

 

من و دریا اما

 

      همیشه همین جا می مانیم.

 

 

(شمس لنگرودی)

 

*****************

 

*****************

 

*****************

 

*****************

 

چشم های دیوار       چشم های دریچه       چشم های در

 

چشم های آب         چشم های نسیم          چشم های کوه

 

چشم های خیر و چشم های شر

 

چشم دریا             چشم ماهی            چشم درخت

 

چشم های برگ و ریشه

 

چشم های برکه و نی زار

 

چشم سنگ و چشم های ریشه

 

چشم رشک

 

چشم های نگرانی

 

چشم های اشک

 

بهت زده در ما می نگرند

 

نه از آن رو که تو را دوست می دارم من

 

از آن رو که ما جهان را دوست می داریم.

 

 

(احمد شاملو)

نوشته شده در ساعت 10:22 توسط فرناز خان احمدی|

آه نمی دانستیم

 

در سرزمینی که از شانه ی مردگان بالا می روند

 

تا غبار فراموشی را از چهره ی ایزدان بزدایند

 

معنای زندگی چیزی به جز تباه شدن در حواشی زندگی نیست.

 

انسان

 

در نیمه راه جهان به دنیا می آید

 

و چون پرنده ای تنها

 

در رودخانه ای برفی فرو می رود و دیگر هیچ گاه باز نمی گردد.

 

اکنون رفتار زندگی از یادم رفته است

 

اکنون درست یادم نیست کودکان چه شکلی دارند...

 

زنجره ها زنگ صداشان را از کجا می آورند

 

زنگوله های خوشه ی پروین...

 

         بر گردن چه اسب سیاهی آویزان است

 

من شکل آه را هم از یاد برده ام.

 

چه عطر غریبی دارد..این لحظات خاموشی!

 

انسان چه زود پیر می شود

 

صدایش به سپیدی می گراید

 

ستارگان از دهانش فرو می ریزند

 

و چیزی از کف دریا و بادهای خزانی در چشمش موج می زند

 

و روح بی آنکه از پله ی سالیان بالا رود

 

ناگاه به آن کبوتر خانه ی تاریک می رسد.

 

انسان چه زود پیر می شود

 

بر تخت گمشده ی کودکی می نشیند

 

 و می خواهد اسب زلالش او را بردارد و با خود ببرد

 

ببرد از باران ها و نارنجستان ها بگذرد

 

چهره ی مراقب دیوها را پشت سر بگذارد

 

و زیر لرزش توسکاهای پر ترانه ی دریا...

 

حرف دلش را

 

با نخستین رفیق مرده ی کودکی شا در میان بگذارد.

 

 

 

 

(قصیده ی لبخند چاک چاک/شمس لنگرودی)
نوشته شده در ساعت 11:34 توسط فرناز خان احمدی

 

خانه ای آرام و اشتیاق پرصداقت تو...

 

        تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی.

 

چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است

 

چرا که هر ترانه

 

فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو

 

نطفه بسته است....

 

میزی و چراغی

 

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده

 

و بوسه ای...صله ی هر سروده ی نو.

 

                                    (احمد شاملو)

 

 

 

 

 

 

 

 

خورشید سینه ریزی تیره است

 

 برای تمام پنجره های این سرزمین...

 

حالا که پرنده های سرخوش

 

                  از میان گیسوانم گریخته اند

 

       و فرشته های نا امید

 

                 سرودی برای کودکان نمی خوانند

 

                                    چگونه از آرزوهایم حرف بزنم؟

 

اینجا تمام دخترک ها شبیه من اند

 

           و باد های وحشی

 

                          یک شب گل های دامنشان را با خود می برد.

 

این جا تمام دخترک ها

 

            با سرانگشتان یخ زده

 

                               موهای باغچه را شانه می کنند

 

     و به یاد نمی آورند

 

                 صدای آواز روشنایی چگونه است…

 

دلتنگی های من

 

 به اندازه ی این روزهای بی پایان است

 

      به اندازه ی این روزهایی

 

                       که دست های تو

 

                      مانند قایقی کاغذی از من دور می شوند.....

 

                 

 

                       

نوشته شده در ساعت 18:4 توسط فرناز خان احمدی|

 

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی ...با خود نیستم

و بی تو خود را در نمی یابم

 

***

 

گیسوان من است...

 

این رودخانه ی روشن

 

که به دریای آغوش تو می ریزد.

 

این منم...

 

که درتاریکی  خیابان ها

 

سرگردانی شب ها

 

تو را در آغوش می گیرم...

 

وازخاکستر شاپرک ها بر شانه ات ...

 

برای شهر

 

شعرهای تازه می گویم.

 

در این روزهای بلند

 

خنده های من گم شده اند...

 

خنده های من

 

بادبادک های کوچک سبزند که در آسمان متولد می شوند.

 

نگاهم کن!

 

انگار سال هاست

 

فقط  با گریه های تو

 

 به گلدان کوچکم آب می دهم

 

و نوشته هایم را

 

روی صخره های خاموش اتاق می نویسم.

 

کجایی؟

 

من می دانم

 

 به دنبال این دیوارهای سیاه...

 

تا آخر دنیا کشیده می شوم

 

و رفت و آمد عقربه ها...

 

دیگر مرا به یاد تو نمی آورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 13:13 توسط فرناز خان احمدی|

 

شب را نوشیده ام.

 

وبراین شاخه های شکسته می گریم...

 

مرا تنها گذار!

 

ای چشم تب دار سرگردان!

 

مرا با رنج بودن تنها گذار

 

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم...

 

مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم

 

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم...

 

سپیدی های فریب

 

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.

 

طلسم شکسته ی خوابم را بنگر

 

بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته.

 

او را بگو

 

تپش جهنمی مست!

 

او را بگو:نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.

 

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.

 

جهنم سرگردان!

 

مرا تنها گذار.(سهراب سپهری)

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 12:23 توسط فرناز خان احمدی|

وامشب که باد ها ماسیده اند و خنده ی مجنون وار سکوتی

 

 در قلبِ شبِ لنگان گذرِ کوچه های ِبلندِ حصارِ تنهایی ِمن پرکینه می تپد.

 

کوبنده ی نا به هنگام درهای گران قلب من کیست؟

 

آه!لعنت بر شما دیرآمدگان از یاد رفته:تاریکی ها و سکوت!

 

اشباح و تنهایی ها!

 

گرایش های پلید اندیشه های ناشاد!

 

لعنت بر شما باد!

 

من به تالار زندگی خویش دریچه یی تازه نهاده ام

 

و بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر

 

بر لبان احساس استادان خشم خویش جای داده ام.

 

دیرگاهی ست که من سراینده ی خورشید م.....

 

و شعرم را بر مدار مغموم شهاب های سرگردانی نوشته ام...

 

       که از عطش نور شدن خاکستر شده اند.

 

 

                                  (احمدشاملو)

 

 

 

 

 

 

 

 

من یک پنجره ی شکسته ام....

 

کنار این خیابان بلند

 

و اشک های  تو

 

                   موهایم را نم دار می کند.           

 

من یک پنجره ی خسته ام

 

و چکاوک ها با من حرف می زنند…

 

                          فصل ها با من حرف می زنند…          

 

این آغوش توست

 

               که همچون ابری سرگردان…    

 

                                          از من دور می شود.  

   

تمام دنیا برای من

 

همین موسیقی پریشانی ست

 

           که ازمیان باغچه  برمی خیزند...

 

                              و بادبادک ها را می رقصاند .

 

برای من شعری بخوان...

 

         تا کلمات زیبای  گمشده ام را ببینم

 

                                   که از لبان تو می بارند .

نوشته شده در ساعت 9:30 توسط فرناز خان احمدی|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak